میان دفترِ آسمان پُراست از عطرِ رویاهای روزگار و آوازِ تحملی سخت برای رسیدن
رسیدنی که رسیدنی نیست،
و فقط کوچه ی رفتن هستُ......رفتن
کوچه ای پُر از صداهایِ گُنگُ.... مبهمِ عبور
که گاه نازکتر از نسیم
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
امان از این دنیایِ تکراری
که حرف تازه ای ندارد
فقط این که....
در لرزش شعله ی شمعِ زندگی
این شادیهاست که دود می شودُ......
اشک ها جاری
و چیزی بجا نمی ماند بجز .....
مشتی خاکسترِ آرزو
که آن هم عا
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
رو بروی غروب در حالی
چشم در چشم ماه گره می زدمُ...
دست بر تاریکی شب می ساییدم،
که دل از خدا
عصای موسی طلبید
برای گذر از گُذَرِ تنهایی ،
آنجایی که هیچکس راهشُ بلد نیست
*******
رو بروی غروب در حال
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی


در غیاب تو ، برای دل من
کدام ضمیر ، شهریار می شود و....کدام شهر ، شهرِیار
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
کلاه را که قاضی کردم. دیدم ،همین قابلمهها و ظرفها که خارج از نوبت ، برای دوست و آشنا
نذری پر می شه ،می تونه یه جوری رانت و رانت خواری به حساب بیاد ، به خودم گفتم حالا فکر
کن با همین قیاس قاضی بخوا
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
هرچه شب از شب پُر می شودُ.... چشمانم از خواب خالیُ...خالی تر
احساسی گنگ و مبهم به دلم یورش می برد
احساسی همچون تنهاییِ آن بطریِ شیشه ای که به امان خدا در آغوش اقیانوس رها شدهُ....
قرار نیست کسی ن
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
سر انگشتان احساسم برای نوشتن گز ..گز می کند ،
اما دلُ.. دماغی برای اینکار در خودم سراغ ندارم
و هی بازی امروزُ...فردا می کنم .
تا اینکه خیالت از راه برسدُ.... ورق برگردد.
آنوقت.....
تو سپیدهُ... شف
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
باز مثل همیشه ...
بانوی مو جو گندمیِ آیینه نشین ،
صبورانه دخترک بی خیال دیروز را در آغوش کشیدُ.....
همانطور که به دلش می خواستهایش گوش می داد،
دانه های دلش را سرو سامان که نه .....جمع و جور می کرد
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی